|
به كجا مي رويم ؟ . . .
هنر زوال پذير ، درحصار
نسبيًت
. . .
|
اين مقاله به درخواست روزنامه همشهري و به قلم
آقاي دكتر محمد اصفهاني هنرمند محبوب تحرير شده و
بيانگر نظرات ايشان در زمينه نسبيت هنر است . | |
|
|
|
بارها و بارها دراين باره فكر كرده ايم كه هنر
چيست و آنچه تعريف صحيحي از اين مقوله شگفت بدست
مي دهد در كجاي عالم انديشه نهان شده است ؟ اگر
براي اين سؤال جواب قاطعي نداريم و يا سعي مي كنيم
با انصرافِ ذهن از مطلق گرايي و اشتغال آن به
موارد و مصاديق ، خود را ”واصل” به اين چيستي تصور
كنيم ، تنها و تنها يك جايگزيني مجازي را درعرصه
تقابل با حقيقت ، بهانه قرارداده ايم تا از حيرت
بي انتها و ناگزير ِ ” چيستي هنر ” بگريزيم ! . .
. آري هنر پديده اي مجرد و قائم به ذات نيست و
روحي است كه تنها با احتزاز كالبدها به مرز وجود و
خودنمايي مي رسد .
براستي براي تحسين يك اثر هنري چند دليل معقول و
منطقي و بدور از قراردادهاي اجتماعي مي توان اقامه
نمود ؟ دوست داشتن چهره نقاشي شده بخاطر آنكه
”زيباست” حال آنكه خود ِزيبايي
با تعريف متداول آن امري نسبي و حتي در خيلي از
شئون ، قراردادي است يعني با قرار گرفتن عناصري در
كنار هم ، مطابق پسند ابناءِ زمان و يا در حقيقت :
”
مدِ روزِ تمدن انساني
” نامِ
زيبا تكوين
پيدا مي كند يا تحسين يك اثر موسيقي بخاطر اينكه
مرا به ياد خاطراتم انداخته ، منقلب مي كند ...
البته ميل انسان به قرينه سازي و آشوب سوزي در يك
اثر و آرامش حاصل از تناظر همساني ها و قراين يا
نوعي نظم در كلمات كه ايفاد معاني متعالي و مجرد
مي كنند و يادآوري و واگويه اين معاني بطور غالب
با چنين تسلسلات كلامي . . . آنچنان
كه در مثالهاي فوق بيان شد به محك نسبيت ، سخته
نمي شود اما در تمامي اين ثباتها ، تزلزلي است كه
نهايتاآدمي را در مرز حقيقت و مجاز ، متوقف ساخته
و آرامش را از اريكه قضاوت ذهنِ او سلب مي كند .
اغلب ِ ما برآنيم تا در آثار هنري همان چيزهايي را
ببينيم كه دوست داريم و مي پسنديم و در حقيقت آثار
هنري موفق مانند يك آرتيست محبوب از سوي مردم
گزينش مي شوند درحاليكه ارزشهاي مجرد ، قائم به
ذات اند و در تمامي زمانها جامه مختص به خود را به
تن دارند و مانند ساعت بيگ بِن در دوران گذشته ،
مصدر و مرجعند و نه تنها با چيزي تنظيم نمي شوند
كه ديگران خود را با آنها تنظيم مي كنند . . . حال
در اين آشفته بازار ِ نسبيت ، آنكه دم از ”هنر
براي هنر” مي زند درحقيقت خشت خام
بر آب زده و آنچه ماحصل اين تلاش و نمودار اين
تحليل است ، نيستي است ! ! آيا اين سخن كه : ”
سليقه تو وسليقه من از اين حيث كه پسند من و ترا
تامين مي كند پس مي تواند ملاك تلاشِ حقيقت جويانه
ما باشد ” تا چه حدمعقول و منطقي است ؟ آيا اين
سلايق كه از نهاد و خصوصيات دروني من و تو نشات
گرفته و قسمت اعظم تكوين آن نيز در سنيني خارج از
كنترل ِعقل و منطق ِ حاكم برافكار ما صورت پذيرفته
است مي تواند بعنوان الگو براي شكل گيري تفكرات
ديگران طرح گردد ؟
آنكه از ” هنر براي هنر” در جهان و اجتماع بشري و
نه در كره مريخ ، دم مي زند در حقيقت با خودخواهي
تمام ، داروي دست ساخته اش را كه منبعث از تجربيات
محيط پيرامون اوست براي تمامي دردمندان جامعه ،
غايبانه و در محدوده گسترده اي از زمان تجويز مي
كند . چنين نثار و ايثاري هر چند از سرِ خيرخواهي
و بدون قصد و غرض هم باشد خدمت كه نه ، بلكه
خيانتي بزرگ و يا از منظرِ اغماض ، تجويزي خام و
ساده لوحانه است . . .
|