دو شنبه 15 شهريور 1389
 

به كجا مي رويم ؟ . . .

هنر زوال پذير ،  درحصار نسبيًت  . . .

اين مقاله به درخواست روزنامه همشهري و به قلم آقاي دكتر محمد اصفهاني هنرمند محبوب تحرير شده و بيانگر نظرات ايشان در زمينه نسبيت هنر است .

 


بارها و بارها دراين باره فكر كرده ايم كه هنر چيست و آنچه تعريف صحيحي از اين مقوله شگفت بدست مي دهد در كجاي عالم انديشه نهان شده است ؟ اگر براي اين سؤال جواب قاطعي نداريم و يا سعي مي كنيم با انصرافِ ذهن از مطلق گرايي و اشتغال آن به موارد و مصاديق ، خود را ”واصل” به اين چيستي تصور كنيم ، تنها و تنها يك جايگزيني مجازي را درعرصه تقابل با حقيقت ، بهانه قرارداده ايم تا از حيرت بي انتها و ناگزير ِ ” چيستي هنر ” بگريزيم ! . . . آري هنر پديده اي مجرد و قائم به ذات نيست و روحي است كه تنها با احتزاز كالبدها به مرز وجود و خودنمايي مي رسد .

براستي براي تحسين يك اثر هنري چند دليل معقول و منطقي و بدور از قراردادهاي اجتماعي مي توان اقامه نمود ؟ دوست داشتن چهره نقاشي شده بخاطر آنكه ”زيباست” حال آنكه خود ِزيبايي با تعريف متداول آن امري نسبي و حتي در خيلي از شئون ، قراردادي است يعني با قرار گرفتن عناصري در كنار هم ، مطابق پسند ابناءِ زمان و يا در حقيقت :  مدِ روزِ تمدن انساني   نامِ  زيبا  تكوين پيدا مي كند يا تحسين يك اثر موسيقي بخاطر اينكه مرا به ياد خاطراتم انداخته ، منقلب مي كند ...

البته ميل انسان به قرينه سازي و آشوب سوزي در يك اثر و آرامش حاصل از تناظر همساني ها و قراين يا نوعي نظم در كلمات كه ايفاد معاني متعالي و مجرد مي كنند و يادآوري و واگويه اين معاني بطور غالب با چنين تسلسلات كلامي . . .  آنچنان كه در مثالهاي فوق بيان شد به محك نسبيت ، سخته نمي شود اما در تمامي اين ثباتها ، تزلزلي است كه نهايتاآدمي را در مرز حقيقت و مجاز ، متوقف ساخته و آرامش را از اريكه قضاوت ذهنِ او سلب مي كند .

اغلب ِ ما برآنيم تا در آثار هنري همان چيزهايي را ببينيم كه دوست داريم و مي پسنديم و در حقيقت آثار هنري موفق مانند يك آرتيست محبوب از سوي مردم گزينش مي شوند درحاليكه ارزشهاي مجرد ، قائم به ذات اند و در تمامي زمانها جامه مختص به خود را به تن دارند و مانند ساعت بيگ بِن در دوران گذشته ، مصدر و مرجعند و نه تنها با چيزي تنظيم نمي شوند كه ديگران خود را با آنها تنظيم مي كنند . . . حال در اين آشفته بازار ِ نسبيت ، آنكه دم از ”هنر براي هنر” مي زند درحقيقت  خشت خام بر آب زده و آنچه ماحصل اين تلاش و نمودار اين تحليل است ، نيستي است ! ! آيا اين سخن كه : ” سليقه تو وسليقه من از اين حيث كه پسند من و ترا تامين مي كند پس مي تواند ملاك تلاشِ حقيقت جويانه ما باشد ” تا چه حدمعقول و منطقي است ؟ آيا اين سلايق كه از نهاد و خصوصيات دروني من و تو نشات گرفته و قسمت اعظم تكوين آن نيز در سنيني خارج از كنترل ِعقل و منطق ِ حاكم برافكار ما صورت پذيرفته است مي تواند بعنوان الگو براي شكل گيري تفكرات ديگران طرح گردد ؟

آنكه از ” هنر براي هنر” در جهان و اجتماع بشري و نه در كره مريخ ، دم مي زند در حقيقت با خودخواهي تمام ، داروي دست ساخته اش را كه منبعث از تجربيات محيط پيرامون اوست براي تمامي دردمندان جامعه ، غايبانه و در محدوده گسترده اي از زمان تجويز مي كند . چنين نثار و ايثاري هر چند از سرِ خيرخواهي و بدون قصد و غرض هم باشد خدمت كه نه ، بلكه خيانتي بزرگ و يا از منظرِ اغماض ، تجويزي خام و ساده لوحانه است  . . .


 
Access menu
مصاحبهبيوگرافي
آلبوماخبار
كنسرت
         
Ad zone